خرید بک لینک
"بگذار آقای شاعر این گونه بگوید"  این جا برای از تو نوشتن هوا کم استدنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!"اصلا شاعر اکسیر کیمیا را تو می داند" اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیستمن از تو می نویسم و این کیمیا کم است...  "و هرچه نگاه می کند فقط تویی که حقیقتی " سرشارم از خیال؛ ولی این کفاف نیستدر شعر من حقیقت یک ماجرا کم است... "اصلا بگو به من که هستی که بی تو غزل هیچ عطری ندارد " تا این غزل شبیه غزلهای من شودچیزی شبیه عطر حضور شما کم است...  احساس تو برای من در خواب هم زیباست  گاهی تو را کنار خود احساس می کنماما چقدر دل خوشیِ خوابها کم است! بارها شاعر گفت غزل چون جان من است و خون آن تویی مواظب باش که خونم به گردن تو نباشد  خون هر آن غزل که نگفتم به پای توستآیا هنوز آمدنت را بها کم است!؟

برچسب: نویسنده: ستایش محمدی تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 18:08

صفحه بندی